تبليغاتX
گم شده

تو اي ساغر هستي به كامم ننشستي

ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي

 

در بزم من شكسته اي ، در كام او نشسته اي  

 نوشي تو بر سنگين دلان ،زهري به كام خستگان

 

من همان اشك سرد آسمانم، نقش دردي به ديوار زمانم

بي سر انجام و بي نام و نشانم، چون غباري به جا مانده از كاروانم

 

تنها ترين تنها منم، سر گشته و رسوا منم

 

آه اي فلك اي آسمان، تا كي ستم بر عاشقان

بشنو تو اي فرياد مرا، آه اي خداي مهربان

 

عشق تو خوابي بود و بس، نقش سرابي بود و بس

اين آمدن اين رفتنم رنج و عذابي بو د بس

 

اي فلك بازي چرخ تو نازم، بي گمان آمدم كه ببازم

اي دريغا كه شد چشم سياهي قبله گاه من و روي نمازم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

دانه ي سفيدي از بالا بر كف دستم افتاد. قبل از آن كه نگاهش كنم با گرماي دستم آب شد. دانه هاي ديگر هم

فرو افتادند. دستم خيس مي شد. زمين سپيد پوش شده بود. صداي خنده مي آمد. كودكان با شادي از خانه

هايشان بيرون مي آمدند. فضاي كوچه پر شد از كودكاني كه گلوله هاي برفي را به سمت يكديگر پرتاب مي

كردند...


شب شد. همه جا ساكت بود.آسمان سرخ بود. انگار مانند من بغض گلويش را گرفته بود. يك آدمك برفي با

دماغ هويجي به من نگاه ميكرد. چه نگاه معصومانه اي داشت. سرد بود. حتما" او هم سردش بود. كنارش

نشستم. با هم به دانه هايي كه آسمان به زمين هديه ميكرد نگاه مي كرديم...


غريبه اي به من و آدم برفي نزديك مي شد. صداي پايش در ميان توده ي برف ها گم مي شد. آرام حركت مي

كرد. شايد او هم سردش بود، مثل من و آدم برفي. مي خواستم صدايش كنم... ايستاد. نگاهي به من و آدم برفي

كرد. كنار ما نشست.آتشي روشن كرد. آتش فضاي اطرافمان را روشن كرد. آرام آرام گرم مي شدم... هر سه

گرم مي شديم. قطرات عرق بر پيكر آدم برفي مي نشست. صدايي به جز صداي سوختن شعله ها نمي آمد...

كمي بعد غريبه بلند شد. انگار مي خواست برود. مي خواستم چيزي بگويم، نتوانستم... آرام حركت كرد و نگاه

خيره ي من را به دنبال خودش برد. دور شد... خيلي دور.. ديگر نميديدمش...


خورشيد دوباره از ميان ابرها سرك مي كشيد. كم كم ابرها كنار مي رفتند. خورشيد با تمام تونش مي تابيد.

من منتظر بودم. منتظر بهاري ديگر. يا شايد هم زمستاني ديگر... درختان برف ها را از شاخه هاي خود مي

تكاندند. جوانه هاي سبز روي شاخه ها خودنمايي مي كردند. برف ها كم كم آب مي شدند. اما.. آدم برفي با

سماجت روي زمين باقي مانده بود. شكوفه ها جوانه زدند. آتش هنوز روشن بود، لحظه به لحظه شعله هايش

بيشتر مي شد... رد پاي آن غريبه هنوز روي برف هاي دل من مانده بود...


 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

 

صداي آواز توام با جيغ و داد و فرياد و صداي خنده از كلاس ها و راهرو مي آمد. در راهرو شروع به قدم

زدن كرد. به چند نفري كه در راهرو بازي مي كردند اخمي كرد و سرش را پايين انداخت و ادامه داد. كلاس

104. تنها كلاس سال اولي بود كه قرار بود با او درس هندسه را داشته باشند. در را باز كرد. صداي جيغ و

داد و خنده در كلاس فروكش كرد. قدمي به داخل گذاشت. كت وشلوار كرم رنگ هماهنگي پوشيده بود. چشم

غره اي به بچه اي كه از پنجره آويزان بود رفت. خنده رو لب دخترك خشكيد و بلافاصله از سكوي پنجره

پايين آمد و سر جايش نشست. به محض اين كه در را پشت سرش بست يكي از بچه ها از بيرون در را باز

كرد. گفت: " ببخشيد، اجازه دارم بيام تو؟ " گفت : " نخير، الآن چه وقت آمدن است؟ _" آخه همين الآن زنگ

خورد..." _" براي من توجيه نكنيد، بيرون! " به سمت ميزش حركت كرد. صندلي گچي را با دستمالي

كاغذي پاك كرد. بد جوري عصباني بود. كيفش را روي ميزش گذاشت. نگاهي به بچه هاي خيره و ترسان

انداخت. گچ بزرگي را برداشت و نصف كرد. يك دايره ي بدون نقص پاي تخته كشيد. انگار با پرگار مي

كشيد. با دو خط ان را به چهار قسمت تقسيم كرد. انگار نه انگار 75 سالش بود! ذره اي دستش نمي لرزيد.

شروع به درس دادن كرد: " اين يك دايره ي مثلثاتي است... " همه يك دايره ي مثلثاتي در دفترشان رسم

كردند. _ " اين چه وضعش است؟ دفعه ي ديگر بدون پرگار سر كلاس من نياييد. خطي را هم بدون خط كش

در دفترتان نكشيد. " تكه گچي از كنار گوشم عبور كرد و به پشت سري ام برخورد كرد. _ "مگر نمي گويم

بدون خط كش نكشيد..."


 

هفته ي بعد زنگ تفريح هيچ كس از كلاس بيرون نرفت. اين بار با يك كت و شلوار سومه اي با دكمه هاي

نقره اي سر كلاس آمد. همه خط كش و پرگار هم داشتند. انگار خيلي خوشحال بود كه ما منظم ومرتب شده

ايم. وقتي داشتم يك شكل را در دفترم مي كشيدم بالاي سرم ايستاد. سرم را بلند كردم. _ " آفرين بسيار زيبا

رسم كرديد." اون قدر ذوق كرده بودم كه زبانم بند آمده بود!

 


داشت برگه هاي تصحيح شده ي امتحان جلسه ي قبل را پخش مي كرد. ابروهايش درهم رفته بود. برگه ام را

روي ميزم گذاشت. _" آفرين، بسيار عالي بود." برگه ام را نگاه كردم. شده بودم 13.5. داشتم شاخ در مي

آوردم. برگه ي سمت راستي ام را نگاه كردم. شده بود 7. سمت چپي ام هم 5. كلي دعوايمان كرد...


چيزي نگذشت كه بچه هاي كلاس 104 بهترين نمرات را در هندسه به دست مي آوردند.

 


برگه ام را به مراقب تحويل دادم. امتحان ترم دوم هندسه بود. از كلاس بيرون آمدم. در راهرو ايستاده بود. _"

سلام آقاي..." _" سلام دخترم ، امتحان را چه طور داديد؟ خوب بود؟" _" بله ، بد نبود. نميدونستم اثبات

قضيه ي كسينوس ها رو بايد حفظ مي كرديم به خاطر همين نتونستم بنويسم" خنديد و گفت: " اگر اين را نبايد

حفظ ميكرديد پس چه چيز را بايد حفظ مي كرديد؟!"


 

تابستان بود. بچه ها ميگفتند سال ديگر درس نمي دهد. مثل اين كه عمل قلب داشت... راهرو خالي بود. در

كلاس را باز كردم. پنجره ها باز بود و باد پرده هاي آبي رنگ را تكان مي داد. كلاس خالي بود. صندلي هاي

تك نفره بدون نظم وسط كلاس بودند. كوله ام را روي ميز خاك گرفته ي معلم گذاشتم. نگاهي به تخته انداختم.

يك دايره ي مثلثاتي با يك معادله ي نا تمام روي تخته بود. دستخط خودش بود. گچ زرد رنگي را برداشتم. مي

خواسم معادله ي نا تمام را حل كنم. تخته پر شد از نوشته هايم. مادله حل نمي شد. تخته را به جز همان دايره

ي مثلثاتي و معدله ي اوليه پاك كردم . از اول... روي صندي نشستم. دفتر هندسه ام را از داخل كيفم بيرون

آوردم تا شايد بتوانم ازش كمكي بگيرم. بلند شدم. باز هم از اول... حل نمي شد... انگار خود اوهم

 نتوانسته بود آن را حل كند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

چه درديست در ميان جمع بودن         

                                                 ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن             

                                                 ولي در چشم خود آرام شكستن

براي هر لبي شعري سرودن              

                                                 ولي لبهاي خود همواره بستن

به رسم دوستي دستي فشردن              

                                                 ولي با هر سخن قلبي شكستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش      

                                                  ولي در بدن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاك سپردن         

                                                  ولي بر دل اميد خانه بستن

به من هر دم نواي دل زند بانگ          

                                                  چه خوش باشد از اين غم خانه رستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

 

آخرین برگ سفرنامه ی باران

 

این است كه زمین چركین است
 

***

ما زنده به آنیم كه آرام نگیریم...

 

  موجیم كه آسودگی عدم ماست...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

 

تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم

 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچهاي آبي احساس

 

تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي ترين  موج تمناي دلم گفتي:

 

دلم حيران و سرگردان چشماييست رويايي

 

و من تنها براي ديدن آن چشم

 

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

 

 

 

همين بود آخر حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

 

نميدانم چرا رفتي؟

 

نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم

 

وتو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

 

نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟            ولي رفتي ...

 

 

 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد

 

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

 

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برميداشت

 

تمام بالهايش غرق در اندوه شد

 

و بعد از رفتنت گويي كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از بين خواهد رفت

 

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

 

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

 

و من با آن كه ميدانم تو هرگز مرا با عبور خود نخواهي برد

 

هنوز آشفته چشمان توام ، برگرد

 

و بعد از رفتنت ...

 

بعد از اين همه طوفان وهم و پرسش و ترديد

 

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

 

تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

 

 

 

و من مابين اشك و حسرت و ترديد

 

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است

 

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

 

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

 

نميدانم چرا؟

 

شايد به رسم عادت پروانه گي مان

 

باز براي شادي  و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

 

 

چشم هايم را باز كردم... در يك كوچه ي طولاني پشت يك دوچرخه ي طلايي بودم. از سر كوچه كه شروع

به ركاب زدن مي كردم وقتي به وسطهاي آن مي رسيدم برادرهايم طول كوچه را پيموده بودند و به من نزديك

مي شدند. دوباره از وسط كوچه همراه آن ها راهي را كه رفته بودم بازمي گشتم. وقتي به جاي اولم مي

رسيدم آن ها كل كوچه را رفته و برگشته بودند. هيچ وقت نتوانستم كل كوچه را دوچرخه سواري كنم...


چشم هايم را باز كردم... زير درخت توت بودم. در حياط خانه روي تخته سبز گچي نقاشي مي كردم. علي و

امير سعي مي كردند اردكمان "طوقي" را پرواز بدهند. گوشه ي حياط زير درخت توت كه ميان ديوار خانه ي

ما و همسايه بغلي بود لانه ي مورچه ها بود، هماني كه يك بار با امير آن را آتش زديم! ماهي هاي قرمز در

حوض مربع شكل كنار حياط شنا مي كردند...


چشم هايم را باز كردم... به ساعت ديواري خيره شده بودم. صداي دينگ دينگ ساعت پاندول دار در كل

خانه پيچيد. مامان گفته بود وقتي عقربه كوچيكه روي 3 و عقربه بزرگه به 12 رسيد بيدارش كنم...


چشم هايم را باز كردم... خانه خالي بود. داشتيم اسباب كشي مي كرديم. خوابم مي آمد. مامان مثل فرفره راه

مي رفت و كار مي كرد...


چشم هايم را باز كردم... در خانه ي جديد بوديم. انگشتر كوچكم را در اسباب كشي گم كرده بودم. رفتم كه از

همسايه مان كه در طبقه ي پايين بود بپرسم كه انگشتر من را ديده اند يا نه. دختر همسايه مان " ريحانه" به

من شكلات داد...


چشم هايم را باز كردم... روز اول مدرسه بود. شب قبل از شدت هيجان اصلا" نخوابيده بودم. در حياط

مدرسه دو معلم ايستاده بودند و در كنار بچه ها شعر مي خواندند. مدام از پيش اين معلم پيش آن يكي مي رفتم.

زنگ خورد... سر كلاس روي نيمكت اول نشسته بودم. اسم كلاسمان گل هاي قرمز بود...


چشم هايم را باز كردم... روز جشن الفبا بود. قرار بود من و يكي از دوستانم " صدف " يك شعر بخوانيم كه

با حرف " پ" شروع مي شد. هر دو نفر يك شعر مي خواندند. در كلاس افراد شبيه به هم را جفت كرده

بودند. يك كيك بزرگ با نوشته ي" بابا آب داد" داشتيم. قاب عكس هايمان روي ميز بود. نمي دانم چرا من دو

تا عكس داشتم. شايد به خاطر اين كه عكاس فكر مي كرد موقع عكس گرفتن پلك زده ام دو تا گرفته بود.


چشم هايم را باز كردم... روي سن نمازخانه ي مدرسه بودم. نقش اول نمايش جشن تكليفمان بودم. بچه ها با

چادرهاي سفيد و جانمازهاي زرد از پايين سكو به من خيره شده بودند...


چشم هايم را باز كردم... من و 3 تا ديگر از دوستانم روي پله هاي نمازخانه ي مدرسه ايستاده بوديم. لباس

عروس هاي كوچكي پوشيده بوديم. ديروز معلم پرورشي مان سر كلاس آمده بود، مي خواست 4 تا فرشته را

براي جشن تكليف بچه هاي سال سوم انتخاب كند. دوستم نيلوفر از اين ناراحت بود كه چرا او من را انتخاب

كرده بودند...


چشم هايم را باز كردم... بالاي سكوي مدرسه جلوي صف هاي بچه ها ايستاده بودم.


من و 10 نفر ديگر از بچه ها داشتيم جايزه مي گرفتيم آخر در مرحله ي اول تيزهوشان قبول شده بوديم...


چشم هايم را باز كردم... روي سكوي كنار پنجره ي كلاس نشسته بودم و بيرون را تماشا مي كردم. در حياط

بچه ها دست هاي همديگر را گرفته بودند و حلقه مي زدند. داشتنم به اين فكر مي كردم بالاخره فرزانگاني

شدم...


چشم هايم را باز كردم... روي تخت خوابم نشسته بودم. همه جا تاريك بود. گريه مي كردم. دلم تنگ بود

براي... اگر در آزمون ورودي دبيرستان قبول نمي شدم چه؟ از جمع فرزانگاني ها بيرون مي رفتم...


چشم هايم را باز كردم... جلوي آينه ايستاده بدم . روپوش طوسي رنگ فرزانگاني ام را پوشيده بودم. گريه

مي كردم، از شادي... من باز هم فرزانگاني بودم...


چشم هايم را باز كردم... مادرم جلويم بود داشت برايم توضيح مي داد... خانه يمان را دوباره عوض كرديم.

اما بابا در خانه ي جديد نيامده بود...


چشم هايم را باز كردم... در راهروي مدرسه ايستاده بودم. چشمانم خيس بود. براي دوستم توضيح مي دادم...


چشم هايم را باز كردم... مامان تازه از سر كار آمده بود. خسته بود و غمگين...


چشم هايم را باز كردم... در اتاقم با دختر خاله ي كوچكم بازي مي كردم كه از صداي فريادهايي كه از بيرون

مي آمد نترسد. پدر بزرگم داد مي زد...


چشم هايم را باز كردم... دو باره در خانه ي جديد بوديم. در ميان كتاب هاي اطرافم گم شده بودم. داشتم كتاب

هاي قطوري را در كتابخانه اي مي چيدم...


چشم هايم را باز مي كنم... پشت ميز تحريرم نشسته ام و مي نويسم. گاهي در آينه به چشم هايم خيره مي

شوم. دوباره چشم هايم را مي بندم. اي كاش ديگر آن ها را باز نكنم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

هيچ كس نمي داندكه نام آن كبوتر غمگين كه از قلب ها

 

 

گريخته ايمان است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت   توسط ساقه گندم | 

 

 

ديرباز در گوشه ي اين خانه ي قديمي چشم گشوديم

 

بزرگ بود

 

خيلي بزرگ

  

خوب به خاطر ندارم ولي انگار به غير از من چند پرنده ي ديگر

  

هم در آن بودند

  

چهره هاشان محو است ، خوب به خاطر ندارم

 

 ولي آن لبخندها ، آن آوازهاي شاد يادم است. صداي جير جير

 

 گرامافون قديمي هنوز تو گوشم است.

 

 به ياد ندارم چه بر سرمان گذشت ،

 

 ولي اين را به خاطر دارم كه آن روزها هم 

 

 گاهي چيزي روي سينه ام سنگيني مي كرد.

  

با اين وجود سنگيني دور بود.

  

 پشت پرده هاي خانه ي قديمي بود.

  

پشت در اتاق هاي تو در تو .

  

بال هاي من هنوز كوچك بودند.

 

هنوز تا چند پله پايين تر مي رفتند.

  

آن روزها هنوز براي ديدن كوچك بودم

 

 با اين حال سقف را حس مي كردم.

  

فاصله ام تا آسمان را مي شماردم

 

و چه خوب كه شمردن را درست نمي دانستم.

  

آن روز بال هايم بزرگ شد ، من ياد گرفتم بشمرم.

 

قفسي بزرگ بود

 

خيلي بزرگ

 

نديده بودم ، من نرده هاي اين قفس را نديده بودم ،

  

 فاصله ي كوتاهم را از سقف و

 

بلندايش تا آسمان را با انگشت هايم وجب نكرده بودم.

  

تا اين كه روزي آن قفس بزرگ ، آن خانه ي قديمي دور شد.

 

قفس كوچك بود.

 

خيلي كوچك